ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

223

قصص الانبياء ( فارسى )

بآله ابراهيم و اسحق و يعقوب و اسمعيل كه بياى . بيامد و پيش او بيستاد . گاو را چيزى در گردن افكند و مىآورد . گاو با او بسخن آمد و گفت رنجه شدى بآمدن ، اكنون برنشين بر من . جوان گفت مادرم دستورى نداده است كه برنشينم . و نيز گفته‌اند ابليس بر صورت شبان در راه پيش او آمد و از وى بكرا خواست تا برنشيند . جوان گفت مادرم دستورى نداده است ] a 301 [ ، مال بسيار عرضه كرد نپذيرفت . گفت من دنيا نخواهم ، اجابتش نكرد . گفت به من فروش بده گاو ديگر ، هم اجابت نكرد . ملك تعالى او را نگاه داشت تا حكم خويش براند . اگر فرمان ابليس كردى يا خود برنشستى هرگز از آن گاو [ بر ] نخوردى . آخر آورد پيش مادرش . گفت ببازار ببر و به چهار دينار به فروش . در راه كسى برابرش افتاد ، گفت اين گاو بفروشى ؟ گفت بفروشم . گفت به پنج دينار خريدم . گفت فرمان مادر به چهار دينارست . و آن فرشته بود كه بر صورت آدمى پيش او آمد . پس گفت برو تا چهار دينار بدهم . گفت بروم و مادرم را بپرسم . بيامد و مادر را گفت . مادر گفت آن فرشته است . او را بگوى هرچه تو حكم كنى بدان بفروشم . بازآمد و گفت . فرشته گفت برو و اين گاو را مفروش و مكش تا آنگاه كه اين گاو را پوستش پرزر نكنند « 1 » . پس به خانه آمد و آن گاو را به خانه آورد و پنهان كرد تا آنگاه كه بنى اسرايل بيچاره شدند ، و چنان گاو طلب كردند . جبريل آمد عليه السّلام ، و موسى را صلوات اللّه عليه خبر داد بدين جوان ، و اين گاو را بخريدند و به دو بار پوست گاو كه خريده بودند بزر ، براى آنكه بنى اسرايل لجاج كردند در هر كارى تا بريشان دشخوار شد « 2 » .

--> ( 1 ) - تا آنگاه كه به دو بار پوستش را پرزر نكنند . ( 2 ) - در هر كارى لجاج مىكردند تا آن كار بريشان دشخوار مىشد .